| چند ساليست که الان به حالا نزديکترم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
در دو نوشته پیش از این مطلبی را شروع کردم با عنوان "سهم روایت دراندیشه" که اکنون شماره ی 2 آن را در ادامه ی آن مطلب پیشین می آورم
5. چه فرقی وجود دارد میان زمانی که گمان میکنیم در درون گزاره ها می اندیشیم با اندیشیدن در فاصله ی میان چند گزاره؟ فرق در اینجاست که در اولی اندیشیدن رخ نمی دهد و در دومی این امکان هست. در حالت اول فرد درگیر مساله ی تصدیق( truth problem ) است و این ارتباطی با اندیشیدن ندارد. بلکه مساله تصدیق در نهایت می تواند ذیل مساله ی معناداری بیاید. یعنی هنگامی که با محتوای درون یک جمله ی خبری سر و کار داریم ، بیش از همه با نوعی غلبه بر ادعا سر و کار داریم. در حالی که وقتی از درگیری بررسی محتوا ، معناداری و تصدیق آن رها شده باشیم، آنگاه فرایند آرگومنتال می تواند محقق شود.
6. البته این دور شدن از محتوای گزاره ها و اندیشیدن در فاصله میان ِ آنها – که از آن دفاع می کنم- به هیچ وجه به این معنا نیست که در برابر نگاه سمنتیک ( محتوایی) نگاهی سینتَکسال را بر می گزینم. خیر . از یاد نبریم که این دو نگاه مربوط به حوزه ی صدق اند و در آنجا معنا می یابند. و ما به هیچ وجه در اینجا – همانطور که بارها تا اینجا اشاره شده - منظورمان نگاهی صدق شناسانه نیست. به هر روی این بحث که ما می کنیم ارتباطی با مساله ی صرف و نحو ندارد.
7. تمام همت مرحوم فرگه از نگاه من در این بود که در بازسازی علامت گزاری ( که محدود به کتاب مفهوم نگاشت نیز نمی شود) مدولولِ علایم را از اجزای گزاره ( که بصورت a R b بود ) برداشت و کل یک گزاره را مدولول یک علامت جدید کرد ( همچون P, Q,… ) و از آن پس نیز تلاش کرد تا بواسطه ی رابطه ی میان علایم بزرگ که نمادی از کل جمله ها بودند بیاندیشد. به اعتباری یکی از ابزارهای فرگه در ساختن منطق جدیدش همین برگذشتن از محتوا و اجزای گزاره ها به نفع اندیشیدن در حرکت از یک گزاره به سوی گزاره ی – یا گزاره های - دیگر بود.
8. همه ی اینها که تا کنون گفتم در راستای رساندن این حرف بود که من از حرکت استعاری در درون گزاره ها و نیز از افیون روابط درون گزاره ای و نیز از اندیشیدن بدون دستگاه آکسیوماتیک فاصله ای زیاد دارم . اما در آن نوشته از بهنود که در آغاز بخش اول این یادداشت ( دو نوشته پایین تر) به آن اشاره کردم چیزی هست که اگر چه خود مجری این شکل از اندیشه نیستم اما در آن ارزشی می بینم و لاجرم از آن صحبت خواهم کرد. و آن شیوه ی روایت گری در حوزه ی اندیشه است.
9. البته پیش از هرگونه بحث در خصوص روایت گری در اندیشه باید بگویم که ما تا کنون در حوزه ی ادبی روایت و – البته بیشتر- محاکات داشته ایم . اما در اینجا باید میان آنها مرزی گذاشت و خصایص هر یک را جدا کرد .
| لینک |
انتقاد سنت مي خواهد. بيش از آن وضوح. هر چه نخواهد کارگاه مي خواهد و رفتاري انتقادي ميان اعضاي اين کارگاه. که در مباحثهها و مصاحبتها به اشتراکاتي در روش شناسي دسترسي يابند. تا اين روش ِ اشتراکاتي گرفته، در جدالهاي اعضا تدقيق بگيرد. حال تبديل به گونه اي بشود يا نشود؛ امروز نميتوان از آن صحبت کرد.
شايد سترونيی سنتي انتقادي در فارسي قابل به اعتراف باشد و يا بي چيزيی تعداد گونههاي نقد در آن. اما اين نيز مورد ادعاست که افرادي اگر بتوانند انتقاد خود را بر بستري با ترمهاي تعريف يافته به حرکت درآورند و در اين تحرک به روششناسيی خود اشراف داشته باشند ديگر قانونن بايد بتوانند سنتي انتقادي بسازد. سنتي که براي ديگراني در آينده رصد کردني مدرسي را مهيا کند. تا به جاي توليد ژنريک منتقديني در آينده، براي آنها امکان رشد دادن به روشها را فراهم کند و توسعه دادن به اسلوبات اين حلقه. حالا اين حلقه باشد يا آن حلقه، اين موضوع باشد و يا آن موضوع. فرقي ندارد و مساله کليست. اگر گفته ميشود که سنت ساخته شده قابل بازيافتي مدرسي باشد به اين معنا نيست که حلقه، حلقه اي مدرسي باشد الزامن. اگر چه مدرسي بودن مردود نيست.
حرکتها در فـُرادایشان تا کنون فرایند و جریانی نساختند. این تجربه، ما را بر آن میسازد تا به موضوع نهاد انتقادی بیشتر فکر کنیم.
بر اين مبادي که گفته شد بناي "کارگاه نقد" استقرار مي يابد. و اعضا بر فارسي بودن و محلي شدن تاکيد دارند. و معتقدند منتقد فارسي بايد به سمت توليد نظريهي انتقاديي فارسي حرکت کند. که از خلال ابتنا بر ترجمه کمتر ميتوان انديشهاي مديد و يا سنتي انتقادي توليد کرد. منظور البته بستن درهاي جهان نيست بلکه مراد اينست که ترجمهانديشي راهگشاي مسالهی ادبيات نيست. روشها البته از رحم سنتی جهانی به بیرون میافتند، وترجمه در اینجا کارساز است. اما آنجا که مساله انتخاب میشود ( و یا ساخته می شود)؛ مسالهی فارسی یکه میماند و اندیشیدن به آن.
اميدواریم اين کارگاه بتواند به اهداف مدون دست يابد.
رضا عامري . مرتضا پورحاجي. خليل درمنکي. فرهاد حيدري گوران
بهار/86
| لینک |
به بهانه ی نوشته ای لینک داده شده در سایت نیلگون مطلبی با عنوان سهم روایت در اندیشه را به شکلی وبلاگی در این صفحه می نویسم. گونه ی مطبوعاتی ی آن را به نشریات می فرستم.
- چند روز پیش روزنامه هم میهن مطلبی از آقای " مسعود بهنود" به نام بر "سر گنج جهان" منتشر کرد. این مطلب اگرکه پیش ازآن در جای دیگری منتشر شده باشد، من بی خبرم.
- سایت " نیلگون" به مطلبی لینک داده اخیرن از نویسندهای برای من ناشناس با نام "کاوه پزشک". همچون ناشناس ماندن برخی از فعالیتهای و راستاهای اخیر خود سایت "نیلگون" که چند وقتی و دقیقتر شش ماهی هست که سوی خود را از دست داده و تبدیل به وضعیتی التقاطی شده است. نوشتهی لینک داده شده در نقد نوشتهی بهنود است. و تلاش کرده تا نشان دهد مطلب بهنود ماحصل درازرودگی و قصه گوییهای بهنود است تا اندیشهای تحلیلی. و براین قصه بودن تاکید هم میکند: " نوشتهی بهنود نه تز دارد و نه هیچ استدلال واقعی در آن مطرح میشود. مقاله بهنود نه چیزی را توصیف میکند و نه تحلیل. مقاله بهنود داستانی اندرزگونه است که قهرمانان آن به جای طوطی و بقال و داروغه ، جمهوری اسلامی و انگلیس و آمریکا شده اند.". و در همین راستا دو دگم (Dogma) از مقالهی بهنود بیرون میکشد و ادعا میکند " این تمام چیزیست که بهنود میخواهد بگوید نه خلاصه آن". و در ادامه هم پاراگرافها را چند تا چند تا میآورد و سعی میکند آنها را به یکی دو گزاره تقلیل دهد( ونه تحویل کند) و زور میزند تا نشان دهد این پاراگرافها در راستای سیر حجت مقالهای تحلیلی نیستند.
- چند سالی هست که معتقدم بیشترازمحتوای اندیشه، فرایند ومتودولوژیهای آن اهمیت دارند. و مهمتر از همهی آنها این استراتژی اندیشه است که اهمیت دارد. و در میان استراتژیها هم بیشتر به آن فرایندی در اندیشه اعتقاد دارم که بتواند با آکسیوم های مشخص و شفاف و محدود فکر کند و برای آن نیز اصطلاح "استحداد" را پیشنهاد کردهام. هنگامی که فردی به سوی اندیشهی آکسیوماتیک و استحدادگرا متمایل باشد ، خاه ناخاه به سوی بررسیی گزارهمند متن نیز حرکت خواهد کرد. تا بتواند به شرایط اجرای ارگیومنتال اندیشه نزدیک شود. یا به اعتباری گزاره ها در راستای سیر آرگومان اندیشه چیده می شوند و میان گزارههای منتج شده از یک متن با سایر گزارههای استخدام شده در متن( نوشته شده در متن) رابطهای مشخص و قابل به بازیافت بایست وجود داشته باشد. و در این راه هم معتقدم که باید از دستاوردهای فلسفهی تحلیلی در تحلیل متن اسفاده نمود. پس خلاصه کنم: گزاره گرایی و تعریف شدن گزاره ها در ساختاری آرگیومنتال و امکان برقراری رابطه ای بازگشتی میان گزاره ها و مبتنی بودن تمام فرایند اندیشه بر آکسیوم هایی شفاف اعتقاد درونی من است و بر این عقیده تا کنون ایستادهام .
- هنگامی که اعتقادی مبنی بر گزاره گرایی در اندیشه شکل بگیرد، و این مساله با نگاه آکسیوماتیک همراه شود؛ دو اتفاق مهم الزامن می افتد. اول آنکه چگالی ارایه اطلاعات در جمله ها، با چگالی و حجم جمله ها برابر می شود و به زبانی ساده تر جمله هایی دور از کارکرد ارایه اطلاعات و کارکرد پیشبرانه ی حجت کمتر به چشم میخورد. دوم آنکه استعارهها از اندیشه خارج میشوند و جای آنها را فرایندِ میان گزارهها ( که بخش اعظم آن حجت است ) میگیرند. یا در واقع باید بگویم که کنش استدراک متن تمرکز خود را از استعارهها به عنوان امری محتوایی ( عمقی ) برمیدارد و معطوف به رابطهی میان جملهها میکند. و این آخری را باید بیشتر توضیح دهم: فرض کنید در درون جمله ای با نام a استعاره ای شکل بگیرد. و البته همچنان با این تاکید که a گزاره است. ( و فعلن از قضیه بودن آن صرف نظر می کنیم). در این جمله ی a چیزی برای تعمق نهفته است. سوای آنکه این جمله کنار جمله ای دیگر نشسته باشد و یا نه. و فرض کنید آغازگاه این اندیشیدن مذکور مستعارمنه باشد: سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند. حال ماییم و این جمله و توهم اندیشیدن که برای خود در نظر گرفته ایم. و به این ترتیب مشغول واکاوی سرو چمان ایم. این استعاره موجود در چنین جمله هایی است که به شکلی پوشالی ما را از نیاز به جملهای دیگر به عنوان مکمل این جمله برای اندیشیدن بینیاز می سازد. البته اگر چنین جمله هایی در درون ادبیات مطرح شوند خیلی مشکل ساز نیستند. بلکه مشکل وقتیست که از استعاره برای اندیشیدن در درون متون عرفانی ما در طول تاریخ استفاده شده است. و از متون عرفانی هم که بگذریم در مقطع قاجار در سایر متون نیز کم و بیش باب شده بود. و بعد خاهیم گفت که این شکل از استعاره که از آن مثال آوردیم خود به تنهایی خیلی مشکل ساز نیست. بلکه وقتی مساله حاد می شود که مکانیزم استعاری به شکلی توسعی باب شود. فعلن بگذریم و به بحث باز گردیم. در برابر این شکل استعاری حالتی را تصور کنید که در آن گزارهی a حاویی هیچ گونه کنش درون گزارهای ای ( مانند کنش استعاری در حالت قبل ) نباشد. لاجرم اندیشیدن از طریق آن به جمله ای دیگر وابسته خاهد بود. به جمله ای مانند b که پس از a بیاید. و از همین راه شکل اندیشیدن ازاندیشیدن به محتوای یک جمله ی خاص بدل به اندیشیدن میان گزاره ای خاهد شد.........
| لینک |

کافه شوکا را بستند/ کافه ۷۸ را بستند/ دو فرانس را بستند/ تزار را بستند
کاخ رييس جمهوری بستنی ست/ بخوريدش : هر که به اين رای داده/
اين ديگر چه روزهاييست که می بينم؟
| لینک |
به اين فکر مي کردم که تا کي ما بايد مرزبين کلمات را بدانيم ؟ آدم تا اينقدر مطيع سوسور که نميشود ! تازه اگر هم اين تفکر پوسيده و نخ نما را به چالش مي کشيم آيا حواسمان هست که داريم راستي راستي اقرار مي کنيم که بجز صوت چيزي وسط نيست وقتي که در صحبت ايم. و وقتي هم که در صحبتيم و وقت گذشت، ديگر چيزي از آنکه در گذشته ی چند لحظه پيش با آن شناخته مي شديم (-آقاي x مشغول گفتن فکرهايشان هستند ) نمانده است . رفته است و دوران اعتماد به آنها نيز گذشته است. ما که پارتيزان نامدلوليون بوديم همين اصوات را هم نمي خواهيم.
|
|
|
|
|
چرا مسيح را وقتي که مي خواستند به پاي چوب ببرند الکن بود ؟ گمان مي کنم حضرت او هم از اصوات گريزان شده بود. به مقام الکنيت رسيده بود .
وقتي که درصحبتيم، چرا فکرمي کنيم ديگران مشغول بازشناسي اصوات ما هستند (معناي کلمه ها را نمي گويم ). روشن تر بگويم من فکرمی کنم اصوات کانتـينيـوس (پيوسته)هستند و در بين کـاف و گـاف (مثلا) هزاران صوت ديگر هست که ما وقتي آنها را مي شنويم متاسفانه به يکي از اين دو حرف تقليل مي دهيم.د باري ما در صحبت روزانهي خود صرفن براي اينکه بتوانيم به صوت ها اعتماد کنيم ( که در واقع به خود اعتماد کنيم) وبپذيريم، هزاران تقليل را ارائه مي کنيم. تازه اين در مورد اصواتيست که مي شنويم. ببينيد چه ميگويم! ما حتا درمورد صداهايي که ازبنيه ي خود مي خواهيم ارائه کنيم، يعني هنوز بخشي از خود ما که درمقام سوژه ايم محسوب مي شود و به بيرون از خود پرتاب نکرده ايم؛ نيز چنين ميکنيم. واقعا چرا ما اينقدرنا توانيم؟ چيزها هنوز وجود نيافته اند و ما آنها را درخلاصه ترين حالت خود مي خواهيم ؟ آيا مگر چيزهاي خارج از ما هستند و با زآيا مگر ما هستيم ؟
| لینک |
ما همواره به گزارشي از انديشه دست پيدا كرده ايم و نه به خود انديشه .آنجا هم كه مشغول صحبت كردن پيرامون امري هستيم ، در نهايت دست به روايتي از آن امر زده ايم . سخن برايمان بستري توليد مي كند كه از طريق آن بستر مخاطبانَََََََََُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ
ُِِِِِِِِِِِِِِ سخن ، انديشهي گوينده را دوباره بازسازي كنند، به جاي آنكه در امتداد آن فكر كنند و يا در تقابل با آن بيفتند . و از اين رهگذر گوينده و شنونده ي درون يك زبان همواره مشغول ترجمه يكديگر بوده اند البته ترجمه نه به زبان دِيگر بلكه ترجمه در درون همان زبان. اين مساله آنقدر در متكلمان زبان تكرار شده است كه به نحوي دروني آنها شده است و گوش دادن برايشان معني ترجمه كردن و گوش دادن را مي دهد . گزارش دادن همواره با نهادن و نهاندن همراه است .گزارش دادن از چيزي ، معادل نهاندن چيزي در محور گزارش است . و هنگامي كه گزارش هايمان از امري به گونه ي خاصي از انباشت مي رسند و از اين طريق آن امر را با زمان مي آميزاند ، روايت آن امر آغاز مي شود. اين موضوع آنقدر در ما تنيده شده كه پيشاپيش روايت كردن را با محور بودن چيزي يكي تصور مي كنيم بي آنكه به اين مساله توجه كنيم .از هر روايتي پيشاپيش انتظار پيچيدن و حلقه زدن ، در اصطلاحي ديگر پرداختن و با خود پيش بردن موضوعي ، امري ، چيزي و يا در يك كلام هسته اي را داريم .
هسته ها و ثقل هاي روايت هستي خود را از زماني مي گيرند كه روايت در شكل ماهوي خود آن زمان را به آن هسته بخشيده است . حتا در روزمرگيهايمان و در تكلم مداممان كمتر به اين مساله انديشيده ايم كه زمان چگونه منجر به هستندگي ي امور و موضوعات روايت شده مي شود و به عنوان مثال آيا زمان ، از امور حافظه اي در ذهن متكلمان زبان توليد نمي كند؟ و آيا از اين طريق حيات هسته هاي روايت را توليد و تضمين نمي كند؟ و اگر از اين منظر نگاه كنيم گزارش كردن ، روايت دادن و حافظه سه مساله اي مي شوند كه مي توان با انديشيدن موازي به هر سه و يا انديشيدن با آن سه ، حدث هايي را پيرامون تكلم و سخن و مكانيزم آنها در طول يك زبان و نيز در حين يك زبان بوجود آورد .
فيلولوژي ي نقالي در اين ميان اهميت مي يابد و با درنگي در روايت كردن ها و سخن گفتن ها و گزارشگريهايمان و حتا با اندكي دقيقتر شدن در شكل گفتار به يكباره اصطلاح نقالي تمامي اين اصطلاحات را مي بلعد و به معناي دروني خويش باز مي گرداند .نقالي مي گويد : روايت منم ، گزارشگري هم منم و سخن گفتن هم البته منم پس انديشيدن منم .
گويي پيش از ما اين لغت ( نقالي را مي گويم ) به اين مساله انديشه است كه امري را در زمان و مكان انتقال مي دهد .و شايد ما هنگامي كه خود را در گفتار مي دانيم و يا خود را راوي مي نماييم بيشتر مستحق تر به اين لغت نقالي باشيم .
كه اگر نه پس چگونه نتوانسته ايم به تجربه اي از فاصله ي ميان اين چند اصطلاح دست پيدا كنيم . كه به اعتقاد من نه تنها با اين فاصله و تمايز دست پيدا نكرده ايم كه نگاهي فرهنگستاني نيز همواره زبان ما را و نحو ما را به سمت گزارش گري و به نفع فاصله دادن از انديشه و گزارش كردن از انديشه ترميم كرده است . بدين دليل مي گويم كه در گزارش گري ي زبان زيست كرده ايم و همواره در نقالي به سر برده ايم كه نه تنها مجموعه اي از جملات را در گفتار خود در كاربردي گزارش گرانه انداخته ايم كه هر جمله خود را با نهادن امري در محور جمله آغاز و با گزارش دادن در باقي جمله پيرامون آن امر به پايان مي بريم : نهاد و گزاره و اين شايد عادت ديرينه ي ما باشد .
مي خواهيم اين را بگويم كه نحو زبان در اساس به ما پيشنهاد مي كند كه در بخش بزرگي از جملات امري را در وسط موضوعيت بنهيم پيرامون آن و حول آن گزارش هاي خود را ابلاغ كنيم . و اين مساله تا اينجايش چيز مهم و يا حداقل جديدي برايمان ندارد اما زماني مساله جالب توجه مي شود كه دريابيم چگونه نحو اجزاي جمله هاي خو را به شكل بنياديني با مساله زمان درگير مي كند . ما البته تا پيش از اين مي دانستيم كه يك جمله مي تواند ( و در بسياري اوقات بايد ) زمان داشته باشد؛ اما بايد گفت فارغ ازاينكه جمله چه زماني بايد داشته باشد اجزاي آن خواه- ناخواه نسبت به يكديگر زماني متفاوت خواهد داشت و نهاد و گزاره با هم همزمان رخ نمي دهند. از اين جهت روايت و نحو شناسي ي جمله ها به شدت شبيه همند. و در هر كدام امري پسيني به امري پيشيني وضعيت وحالت مي بخشد و نيز امري پيشيني آن بخش پسيني ي جمله و يا روايت را موجه مي كند. هم استعمالش را موجه مي كند و هم حضورش را .
ميان اين دو شباهت ديگري هم در بين هست و آن اينكه شعر فارسي كمتر توانسته خود را از ساحت اين هردو خارج كند. به اعتباري روايت مداري ( در اشكال مختلف خود ) و جمله مندي ( گزاره مندي) در تمام لحظات همراه شعر فارسي بوده اند. زماني در محاكات و نقالي صحبت از رخدادها و وقايع بيروني كردهايم و زماني در شطحيات و يا در لحظات غنايي تلاش كرده ايم از تجربههاي دروني و مناسبات درون سوژه اي و بين الاذهاني روايتي بدست دهيم.
اموري كه از آنها سخن گفته ايم تغيير كرده اما " سخن گفتن از" و اين سخنان را از طريق جمله ها توليد كردن تغيير نكرده است و هر كار تازه هم كه كرده ايم با همين دو قالب و دو مكانيزم كهنه كردهايم.
روايت با يكي از اجزايش يعني جمله ها شباهت دارد و اين مي رساند كه نمي توان بي آنكه تحولي بنيادي در جمله ها و گزاره ها ايجاد كرد به تحولي در روايت ها دست يافت. ما از طريق متحول كردن نگاه خود به مساله ي گزاره هاي تام و جمله ها، تحولات در روايت را پي گيري مي كنيم. معتقدم روايت در شعر تنها از اين طريق است كه مي تواند دامنه هاي خود را تغيير دهد. با نگاهي سينمايي به روايتِ شعر داشتن و با تلاش كردن براي دميدن وجوه سينمايي- بصري به روايت شعر، نمي توان در روايت هاي شعري شاهد ديگرديسي هاي كلان بود.
بايد فاصله ي ميان بحران مطرح شده در گزاره ها و روايتهايمان را با خود آن گزاره ها و روايت ها ديد و اين فاصله را كوتاه كرد. شايد مي بايست تجربه كردن هامان را به درون جمله ها و روايت ها منتقل كنيم. و براي اينكار بيش از همه مي بايست گزاره ها و روايت ها را از مكانيزم معمولشان يعني آن مكانيزمي كه انتقال را درآنها موجب مي شود و گزارشي از بحران و مساله ارايه مي كند، دور كرد.
گزارش مندي را بايد از گزاره ها برداشت. البته نه هر گزاره اي، بلكه گزاره هايي كه وارد ساحت شعر مي شوند. هنگامي كه كشف كنيم و یا تجربه كنيم كه چگونه گزارش مندي از سطح جمله ها برداشته مي شود، آنگاه مي توان شَما و طرح شفاف تري از شكل و خصايص روايت در حالا و آينده ي شعر داشت.
پس بايد به حالت هايي بيانديشيم كه سلامت و تماميت كاركرد گزارشگر جمله ها را ساقط مي كند و آنگاه است كه برخورد ما با برخي از شعرهاي معاصر فارسي ديگر برخوردي از سر شتاب نخواهد بود.
در قبال اين مساله در اين كارگاه قصد شد كه برخي از شعرهايي را كه با خود پيشنهادي براي اين گريزاز گزاره مندي دارند را نمونه كنيم اما به واقع بايد گفت كه نتوانستم حالت هاي مختلف زيادي را بيابم. يا نبود و يا من دربه خاطرآوردن ناتواني كردم به هر حال هر چه بود تكراري از همين دو سه حالت بود.
پرچين زير پوست
توطئه پرچين
پرچين زير
زبان پرسه
زبان پر
زبان پرسه بر پر
زبان پرسه بر چين
بر ابر
بر ابريشم
بر يَشم
زبان پرسه بر چاله برچول
زبان ليس.
با چشمهاي خواستن از تن
برهنه مي شوي عجيب مي شوي
برهنه مي شوم عجيب مي شوم
و در سوالي حيواني مي مانم
( رويايي : بند- ن- از شعر زبان تن ، تن زبان كارنامه 43)
از ايندست شعرها البته كم نيستند. از ابتداي شعر تا زبان ليس، با ارايه داده مواجهيم. و هيچ كدام از داده ها جمله و گزاره نيستند.
ما با پيشنهادي از تصويرها و تركيب ها مواجهيم و نه با گزارشي كه بر روي اين اطلاعات گسيخته داده مي شود. آنارشي در ارايه اطلاعات موجبات ناگزارش گري ي اين اطلاعات را فراهم مي كند. در درون هر كدام از اين اطلاعات ( كه ماهيت آنها مد نظر نيست) هيچ گزارشي از آنها موجود نيست و از اين حيث شبيه اسمايند كه دلالت دارند و گزاره ندارند.
در اين نمونه ( كه مي شد نمونه هاي ديگري را نيز آورد) از منظر نحو شما به سطح نحوي يك جمله اصلن نمي رسيد. و از اين راه آن گزارش گري را كه در جمله ها نهفته است را نيز خواه- ناخواه نداريد. و اين بسيار فرق مي كند با زماني كه شما با يك ساخت سالم ِنحويي ِ يك جمله مواجه باشيد اما امكان گزارش گري را از جمله زدوده باشيد.البته يكبار ديگر بايد تاكيد كرد كه چگونه گزارش گري با دلالت مندي فرق مي كند كه در اينجا و در اين شعر با اجزاي دلالت گر، گزارش ندادن رخ مي دهد.
اما از سوي ديگر پناه بردن به ساحت اليتراسيون و ترتيب دادن نوعي موسيقيˆبنيادي براي شعر به گونه اي كه اين توجه ِ متمركز بر روي واج ها و آواهايشان دلالت را از سطح دال ها عقب مي راند و يا كم اهميت مي كند و گمان مي كنم شعر دف و آن "گيل وگولي" ي معروف از هوشنگ ايراني مثالي براي اين ماجرا باشد.
اين اليتراسيون؛ انتظار جمله داشتن را از متن شعر به عقب مي راند و به اين ترتيب آن وجه كه موضوعيت تام دارد از تشكيل شدن يك گزاره ي گزارش گر در درون شعر جلوگيري مي كند. و البته اينگونه نيست كه اين اليتراسيون الزامن با موسيقي ي حاد و يا با تمپويي شدت گرفته در كلام همراه باشد. از دلالت به بيرون كشيدن الزامن نيازي به اين مساله ندارد. به اين شعر از اسلامپور توجه كنيد:
ال ِ بارها
با بارهاي باد
ال ِبي صداي ترحم
با خانم نشسته در آفتاب پله
با خم شانه ها
ايستاده بي تكيه يي بر خاب
( اسلامپور: تجربه ي دواير خرد و گم )
اين شعر البته تفاوت هاي غير قابل اغماضي با آن چند شعر ديگر كه مثال زدم دارد . مهمترين آنها اين است كه اين شعر از لحاظ نحوي يك گزاره ي تام و سالم است :
( از ال بارها تا خم شانه ها) (بي تكيه يي بر خاب) ايستاده است.
اسلامپورچگونه گزارش گري ي اين جمله تام خود را به تاخير مي اندازد؟ به نظر مي رسد با آن هستي ي موهوم و نا شناخته اي كه به " ال " مي دهد كار يكسره مي شود. گزارش مي دهد اما پيرامون امري نا شناخته. چيزي كه صرفن دال است را در موضوع نهادن و گزارشي به آن رساندن ، يقين ما را از آن گزارش مي زدايد.
از اين منظر اين قطعه اهميت دارد كه در عين اينكه به لحاظ نحوي گزاره اي تام به شمار مي رود ، اما چون دلالت اجزاي آن يا بهتراست بگويم دلالت يكي از اجزاي آن از يك دلالت يقيني و پذيرفته شده دور مي شود؛ گزارگي ي آن گزاره ي سالم نحوي را از ميان بر مي دارد. و البته در اساس شايد همين مساله در كار اسلامپور مهم باشد . يعني از خلال شعر اسلامپور به اين پرسش رسيدن كه چگونه گزارشگري ي يك گزاره وابسته به دلالت مندي عناصرش هست؟ و به اين ترتيب چگونه با گزارش گري ي روايت ها در ارتباط است؟
ما يك تجربه ي ديگر هم در اين زمينه داريم و آن شعر "موسيقي" ي براهني است. در موسيقي هم با تجربه اي نظير تجربه ي اسلامپورمواجهايم مانند " پيانو مي شپند " و هم با اين مساله كه چگونه موسيقي ي بيروني ي متن اعتقاد ما را نسبت به گزارش گري گزاره ها كم رنگ مي كند و در واقع آن گزارش دادن ها را بي اهميت مي كند.
اجرا كردن صوتي ي يك نت نوشته ي شوپن و اين اجراي خود را شنيدن، در مخاطب امكان اين را باقي نمي گذارد تا براحتي بپذيرد كه " ما نمي شنويم"؛ كه اگر مخاطب محتمل اين شعر بپذيرد تناقض را به درون خود راه داده است و خود را ويران.
و البته اين بديهي است كه يافتن نمونه هاي ديگر ازگونه هاي ديگر مستلزم يافتن همگي ي اهالي ي شعر است و نياز به تحقيقي دارد فراگير.
| لینک |
توضیح: این شعر را در بایا چاپ کرده بودم و در این جا برخی فاصله ها و علامت نهی ها تغییر کرده. در آنجا این نام را نداشت. بی نام بود. اینجا هم عندالعجاله است این نام.
انبوهِ نیامدهی فارسی
پشت بگردان سبابه بِمَم با سطح
بمْ یا من به لحجه می افتم
یا وُ بِمن مستقبلاتم آنگاه آغاز می شود
همین چنان این را سبابه با توات
با میز
چالش می دهد میز
با بِدار به لحجه از موحقانی
از موحققان یکی بودی: رسوا با میز
همانگری کردی
وَ سبابه بازان میتونی بندازی من خودم دیدم در هوا.
بِمَم بِمَن
این را
همین چنین را
این را وَ اینکه سبابه به تنت نمی خورد
تنه ات بزرگ است
بزرگ از من سرم پیش میروم نیز سبابه از همان
می اندازد در این آنجا دِه
که این از مُعتَلّی
و تن داشتی بالاترم سطح
همانم همه بالم به پشت آب
تن بِمَم
که جهانم در دامنه ها
بِت با یکِ قصار یک بودی با توات سبابه با همه چیزی از چیزِ هزار نیز تو
وَ تو
آیا به دانش کهن درآمیختی ؟
کُهن مُستقبِلن سبابَتَن؟
تن داشتی؟
سبابه در تن داشتی؟
سبابه در تن به خاک دار
بِناقاطان تن.
چیز از همه قصار من تنه ات پیش یکی بودی
گم کن و کوژ بخان به رفع ِ تمام.
بدار و دِه
از دهان موحقانی ¹ به پشتْ به بال دار
آن کوژ بخان
از آن مُعتَلّات
نیز هزار بِــــِبران آن رویه
با جهان هزار دِه
از آن سبابه پس دست بدار
به لحجه
همین آن رویه
در میز
همان چنین آن تنه
در میز
پایگاه نهایی بیار.
هَمَم بچیزان
یعنی مرا بین بمان.
عصا بزن سبابه
در تن
با همان به جهان
بـــِــــزن
بمم جهانم
بـــِـــمت بالم
بالم بپشتِ آب
هم تن داشتی یک سبابه
همتوان
سبابه بازان بِـِـتن
که به بر گشت آهِ این را به بَرم آن سبابهی قصار
بزرگ چند کوژی
عصا بزن سبابه لبه ها به لحجه
در این همین جا آن طرفم بالم به پشتِ آب می دهم
بیا وُ دست از سبابه بدار
دست از رویه در رویه به خاک دار
به دانش کهن میریز
کهن و تن داشتی
به رفع مُعتلات
آن طرفم در همین که موحقم
تو سبابه بالم قصار
تن داشتی
در همین چنین جا
در این سالها
1 – حاصل مصدر بخانید و نه نکره
| لینک |

- تاريخ صرفن برساختنی است./.
-
داده های تاريخی قابل بازيافت اند اما نه قابل به احضار مستقيم در يک مطالعه ./.
-
تاريخ سو دارد يعنی دارای جهت است ./.
-
اين يک الزام است که هر گفتار بايد تاريخی از ديگريت خود ارايه کند./.
-
داده های تاريخ يا در سمتی خاص ديده می شوند و يا ديگر موجود نيستند ./.
-
برای يک گفتار و در يک موقعيت خاص تاريخ ها وجود ندارد بلکه يک تا ريخ وجود دارد مگر آنگه در امری از گفتار استحاله ای رخ دهد ./.
-
اينکه می گوييم تاريخ ها از طريق گفتار ها بوجود می آيند به هيچ وجه تاريخی موضوعی نيست ( اين حرف گفتن ندارد) مثلن تاريخ طب يا يه همچو چيزی بلکه مراد متودولوژی يک روايت است./.
-
تاريخ موجود نيست آنچه موجود است روايت تاريخی است./.
-
يک تجربه ی خاص درتاريخ به هيچ وجه قابل تکرار نيستند ./.
-
امکان اتصال با داده های تاريخ نيست و مثلن ادعای تجربه ی اتصالی با داده ای در تاريخ پوچ است ./.
-
امکان مشخص کردن سطح مناسبات دقيق برای مناسبات تاريخی وجود ندارد . به اعتباری ما نمی توانيم از تجربه ای فراگير صحبت کنيم./.
-
از ياد نبريم که داده های تاريخی صرفن قابل به آموختن اند./.
-
تاريخ ماحصل يک اعتقاد به گسستار است تا نقل يک پيوستار./.
-
اين نخبه است که ميگويد تاريخ مورد نظر يک گفتار چگونه است./.
-
نخبه به معنای کسی است که امکان ايستادن در بيرون گفتار را دارد ./.
-
تاريخ به اين معنا نه يک ورودی دارد و نه يک گونه نتيجه بلکه بايد گفت که سهم هر درگاه تاريخی چيست ./.
-
بد ترين شکل بازيافت يک مجموعه ی داده ی تاريخی ديدن آنها در قالب افراد است./.
| لینک |
در ادامه ی آنچه در دو نوشته ی پایین دست آوردم:
- انبوه - شاعری را از این جهت که محل شاعری را تبدیل به عرصه ی قدرت یابی اجتماعی می کند مردود کردیم اما این را چگونه از پیشانی ی شعر آینده پاک کنیم .
- پیش از این نیز در بندهای 5 و 6 گفتیم که قصد تعیین جهت برای شعر دهه ی 80 یا گرفتن اسطرلاب ندارم اما این را کاملن میپذیرم که نیاز سنجی در حوزه ی اندیشه ی شاعرانه و نیز ارایه روایتی که بتواند فاصله ها را بیشتر از دیگران آگران کند بی شک میتواند در این بی سری ی این روزها نوری شود و آفتابی .
- از یاد نبریم که ابراهیم گلستان در اجرای اندیشه هاش توسط فروغ فرخ زاد هم به نوعی نیاز سنجی ی نیمه بسته دست زد و هم به ارایه یک گونه ی اندیشیدن خاص درفرایند " تولید شعر" و یا " رسیدن به شعر". وبه هر حال این مثال را انتخاب کردم تا بگویم که از این طرایق میتوان در جمعیت ادبی و راه آنها تاثیر نهاد . اگر چه این مساله در مثلن یدالله رویایی تاثیری ننهاد یا در بهرام اردبیلی به عنوان مثال . شاید تنها تاثیر فروغ در یدالله رویایی آن زمانهایی باشد که رویایی صرف در کافه نشینی هاش با فروغ کرده باشد و مصروف شب نشینیهاش با او.
- هوشیار انصاری فر به تازگی مقاله ای را در شرق چاپ کرده ، لاجرم به شرق میرویم و باز میگردیم.
- زمانی بود که هر کس در" فردوسی " یا در" چهارشنبه خاکستر" یا در "جزوات شعر" نوری علا، اگرکاری چاپ می کرد وارد مرحله ی تازه ای از زندگی اش میشد و یا حتا در" برج" و" بارو" و " الفبا" اما اگر در حال حاضر ما چنین حالتی را نداریم در چه امری تغییری حاصل شده که اینگونه شده ایم.
- این مساله تا "گردون" هم شاید پیش آمد اما اگر چه "کارنامه" حرکتی پارتیزانی تر از باقی ی مجلات شعر پس از انقلاب داشت دیگر یک همچنین امکانی را در خود ندید چرا؟
- علی قنبری نقدی و حرفی بر "شرق" رمانده است.
- با محمد آزرم صحبت میکردم نوشتن بر روزنامه را بر نوشتن بر مطبوعه های ادبی ترجیح میداد و این البته خوب میدانید که آغاز بحران است ؛ اینکه فضا به گونه ای شود که عده ای به این سمت سوق پیدا کنند و این مساله مختص آزرم و دیگران تنها نیست ، رضا براهنی و ضیا موحد و ... که در شکل مجله در ابتدای کارهایشان رشد کردند نیز در حال حاضر اینگونه اند .
- باید وبلاگ نیما صفار را پیش از این باید لینک میکردم اما...
- در دهه ی هشتاد یک مساله را به نظر می رسد که باید بیشتر مورد توجه قرار داد و آن گونه زیستن با تیوری هاست بدون اینکه نیازی به شعر ها داشته باشیم
| لینک |


